روی چمن های این سبزه زار جای پای هیچ اسبی نمانده
دارم یواش یواش پرچین ها میچینم
یکی یکی
تنهای تنها
حتی توی اون دور دست ها هم کسی نیست
این تنهایی هم لذت بخشه
به پشت دراز میکشم
رو به آسمان
یادم می آد
وقتی ندای آمدن سر داد
هرچیزی روی دستانم بود ریخت
سراسیمه دویدم آنقدر بی خود که
هر چی پایم را گیر میداد بریدم
صدایت آنقدر زیبا بود که به پاس آمدنت ساعتها به انتظار بنشینم
در انتظار دختری که صدایش مستم میکرد
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:59  توسط امیر
|
نمیدونم چرا برگشتم و چرا میخوام دوباره بنویسم
شاید فقط حس یه خاطره
و شاید هم فقط یک حس آنیست برگشتنم
مانند همین رعد و برق های بهاری
تند و گاهی خشمگین
و گاهی آرام و دلگیر
...
خلاصه این وبلاگ با اینکه اینهمه خالی بود ولی باز برای من مونده بود
اونروزها دوستانی داشتم که هنوز هم هستند به همان اندازه بزرگوار بی هیچ کم و کاستی
همه اونهایی که روزی باعث خط خطی شدن این صفحه میشدند
نمیخواهم اسم ببرم یا باز تکراری شعر فریدون را زمزمه کنم هر چند خیلی دوست دارم
ولی این کوچه دیگه خالیست
و من اگر قرار به موندن باشه باید دوباره بسازمش
هر چند تنها ... .
توی این مدت خیلی چیزها عوض شده و شاید من هم عوض شدم
دیگه این صفحه مثل قبل نخواهد بود ولی مهم اینه که اینجام و همه لحظات این وبلاگ دارند از مقابل چشمانم رژه میروند آنروز که به اصرار زیتون بزرگوار شروع شد با نرگسی جان گرفت و با ستاره بچگی کرد و با شراره راه اومد با مهسا لحظه های تازه تری تجربه کرد و و با دریا ... واقعا نمیدانم این نقطه چین چیست همانند دریا که هر لحظه اش تجربه ایست.
از ته دل امیدوارم همه آنها شاد و سرحال باشند.
با اینکه حتی اینروزها حال زیتون را هم نمی پرسم و بی وقتی همیشه بهانه نا معقولیست.
بگذریم این وبلاگ دوباره جان گرفت شاید تجربه تازه باشد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:22  توسط امیر
|