تبليغاتX
یاس


















یاس

خواهرم شبها صداي قصه مرا نميشنود

او خودش براي خودش قصه ميگويد

قصه ميگويد تا خوابش نرود

قصه هايش را آرام ميگويد تا كسي بيدار نشود

گوشهايم گاهي قصه هايش را ميخواند

نميدانم قصه ديشب را چه كسي يادش داده بود

قصه اش تلخ بود

اصلا افسانه بود

قولش را شكسته بود.

... .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت16:56توسط | |

بچه كه بود

عادت داشت هر روز مشق اضافه بنويسد

معلمش هر روز آفرين ميداد

همكلاسيش مشقهايش هميشه ناقص بود

كسي به او آفرين نميداد

يكروز دستهايش خسته بود

دستهايش نتوانست اضافه بنويسد

اينبار معلمش آفرين نداد

لبخند هم نزد

و همكلاسيش از قضا مشقهايش كامل بود

همه به او لبخند ميزدند و آفرين ميگفتند.

اونروز دخترك گريه كرد.

دلش شكست

ولي باز كسي تكه هاي قلبش را نميشنود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت16:52توسط | |

رد دستهايت روي نوشته هايم جاريست

پنهان ميشوي لاي همه نوشته هايم

ولي بگذار اثر دستها یت باشد

بگذار توي دلتنگيهايم محرمم باشند

بگذار بمانند شايد پاكش كردند

مقدس شدند

بگذار بويت را هم با خودت بدهند.

هر چند جز من كسي تو را حس نخواهد كرد.

ولي همه خواهند فهميد فرشته اي اينجا بوده.

... .


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت18:8توسط | |

اين روزها زيادي ابري ميشود آسمانم

بارانش را هم دوست ندارم

دلگير است

بعد بارانش صاف نميشود 

از بس ابر دارد

هر روز تكه اي تازه مي افزايد بادهاي بد يمن

بادها را ه دوست ندارم

خورشيدم اين روزها از لاي ابرها نگاهم ميكند

ميخندد

من هم ميخندم

ولي من به سايه بروم صدايی، مي ازاردم.

خورشيدم طاقت مي یاری ،نه؟

... .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت17:40توسط | |

روز اول :

پرنده بي اختيار از كنار بوته اي گذشت

بوته لبخند زد 

پرنده معني لبخندهاي او را نفهميد

گذشت

يك روز بوته نگاهش نكرد 

پرنده اخم كرد

يك روز پرنده خسته اش بود 

كنار بوته نشست 

بوته گل داد

پرنده بلبل شد

خواند و خواند

گل لبخند زد و لبخندش اشاره بر بلبلاني بود كه ميرقصيدند.

آنها نميدانستند كه بلبل نبايد برقصد 

بلبل قصه ما شهرزاد شد

قصه خواني آمورخت

هر روز بر گل قصه مي دگفت.

حالا اين گل است كه گاهي به ابرو در هم كشيدني تهديد ميكند.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت17:38توسط | |

دلم تنگ شد براي دويدن كنار ساحلها

تو ميدوي و من پشت سرت

ميخوري زمين من خم ميشوم به زانو 

ميخندم تو هم ميخندي

بلند شو و بدو دوباره

تندتر از قبل

اصلا نه

دلم تنگ است براي ذغال و سيب زميني و سياهيها

بگذار باران ببارد

خيس بشوي

سردت بشود

گرسنه كه بشي

سياه خواهد شد هم صورتت با سياهي سيب زمين داغ كشيده.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت11:14توسط | |

عقاب من

صخره نوردي نميدانم

با اين حال بالا ميروم

ميخواهم بر لانه ات برسم

جوجه هايت را خواهم شمرد 

ناز خواهم كرد

صخره نوردي نميدانم

ولي

دستهايم با طناب تو استوار است

مبادا برق تمناي چشمهايم چشمانت را بيازارد

و دستهاي تو سست شود

من پرواز نميدانم.



+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت11:7توسط | |

اهوي من اسير شده

صيادي تور بر جانش انداخته

من نه جان نزديك شدن دارم 

و نه او تاب تاب آوردن

بي تابي من بي تاب ترش ميكند

آرام ميگيرد

مي ايستد با وجود سنگيني تور

لبخند ميزند

آهوي من در دام ميخندد

بيقراريم زياد شود روز از من خواهد گرفت.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت16:10توسط | |

قنوتم رنگ تو گرفته از انتظار تو

در با ميشود

تو ميروي داخل

من جرات ورود ندارم

همينجا خاموش مي ايستم

رو به زانو

راستي قبله اينجا كجاست

شايد من تنهايم 

قبل از من فرشتگان در صف دعايت ايستاده اند

سياهي دستهاي من دعاهايشان را آلوده نكند

عقب تر ميروم

چشمهايي نگاهم ميكنند.

تمناي مرا ميبينند

لبخند ميزنند

من جرات لبخند ندارم

چشمهايم بارانيست

... .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت16:2توسط | |

چشمهايم مانده بر راهي كه رفته اي

كاش درخشندگي چشمهايت 

به زيبايي لبخندت بود

يادم هست هواي باران كرده بودي

وقتي از باران برگشته بودي

خيسي شاپرك آرامم كرد

سردي تنت را كه ببينم تنم داغ ميشود

يادت هست چند زمانيست كه سفر نرفته ايم

كفشهايت را  كه پوشيدي

من نيز كوله ام را برداشته بودم

ولي تو دور شدي تنها

من بايد به نشستن بالاي تپه عادت كنم

... .




+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت17:12توسط | |