تبليغاتX
یاس


















یاس

خورشيد ميكشد دلم پشت پنجره خيالش 

خورشيد خيال من از پشت پنجره ام كنار نميرود

و پنجره اي كه روي ديوار تنهاييم ميكشم رو به او باز ميشود

مادرم كه صدايم كرد

پنجره ام جا خواهد ماند

و خورشيدم ....

 دلم براي خورشيد روي ديوارم تنگ خواهد شد.

و خورشيدم خورشيدي براي خودش شايد بكشد!

حسودي كه بكنم به پاي كودكيم خواهند گذاشت.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت16:20توسط | |

چوبان كه ني ميزند 

گوسفند  بي خيال ميچرد و ميچرد

نقش زندگي ميكند.

و چوپان از دردهايش مينوازد

درد چوپان را چه ميفهمد؟

 گوسفندي كه عمرش را به چرا گذرانده است.

بنواز چوپان من ... 



+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:25توسط | |

آمده ام خواستگاري

راهم نميدهي؟

در ميان اين همه رقيب سر بلند كردن هنر ميخواهد.. 

اينهمه دل كه  سجده ميكنند

و تو بر همه خوش آمد ميگويي.

آمده ام خواستگاري

لبخندت را به اين دل هم نشان ميدهي؟

به حرمت تو بود كه دلش همراه من است

شرمنده ام كه نميكني؟

بوسه بر فرشت ميزنم

نگاهم نميكني؟

مجالي نيست سجده در حياط  ميگذارم

قنوتهايم را لاي چادر شبش ميپيچم 

و خاموش لبم از لب او ميگويد

اين دستهاي اوست كه دراز است در استانت

وساطت رقيب ميكنم.

آمده ام خواستگاري

خنده اي ميخواهم

 به نشان رضايتت برايش هديه ببرم

يك گوشه خلوت نشانم نمي دهي؟

....

ميخواست كبوتر شود

به بهانه دانه هايي كه بر كبوترانت ميريزي .. .

ارزني برايش هديه ميبري؟

... .

بوي عشق ميدهند همه آنهاييكه چشمشان تر است .



+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت14:18توسط | |

بوي قهوه مي امد از كلبه اي كه خاموش است

صاحب كلبه خواب بود

اصلا يادش نبود توي گنجه اتاقش قوه اش جاريست

از در كه امد تو تاريك بود

و مرد در خواب

سايه اش را ديد

گفت هر چه ميخواي بردار و برو

او نشست و قهوه را خورد

جر عه جرعه

بعد از آن روز ديگر مرد خواب ندارد

هر روز قهوه دم ميكند 

فنجان فنجان

....


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت14:3توسط | |

اخم در هم كشيده است نگاري كه لبخندش ميبرد

لبخند ميان اخمهايش بيشتر دلرباست 

وصداي ارامي كه با همه افروختگيش آرام در گوشت ميخواند

جانم

دلت ميريزد 

دلت كه بريزد خفه خواهند شد 

همه واژه هايي كه جان گرفتند 

او خاموش ميشنود 

همه دوست داشتنهايت را 

و آرام ميگويد 

تو ديوانه اي....

دلم كاش باورت بشود

دوستت دارمهاي خاموشش




+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت14:0توسط | |

فاصله نوشته هايم به فاصله دلتنگيهايم نيست

حتي با خودت دلتنگتم

ديوانگي ...

اصلا تعريفي براي ديوانگي داري؟

صبا هم ديوانه است اگر لطيف نوزد

طوفان ميشود

محبوب هم ديوانه خواهد شد اگر عاشق نشناسد.

باز ديوانگي ... .

تو از ديوانگي چه ميفهمي وقتي دلت پر از دلتنگي است

ديوانه ات كه بخوانند اسم معشوق كه در كنارت باشد ديوانه وار بر جاهليشان خواهي خنديد.

حلاج را ديده اي چه دلسوزانه بر ابلهان ميخنديد؟

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:51توسط | |

مهربانيت در فرياد ديدم

ولي دلت نيامد فرياد بزني

مانده ام همان آويزان

روي هوا 

شايد معلق بهتر باشد

امروز دارد ميبارد اما اين باران نيست

آب ندارد

آب نداشته باشد هر چه باشد كثيفت ميكند

و تو با اسپري لبخندهايت نخواهي توانست بشوريش

چقدر حسوديم ميشود بر شاپركي كه با نسيمي محو ميشود

ولي نسيم قدرت وزيدن از خود گرفته است.


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:48توسط | |

باران كه باريد گفت شسته ام 

تبش هم كه بالا بود

روحش را كه بشورد حساستر ميشود

حساس...!

ميشكند لحظه به لحظه مقابل چشماني كه بر هم مژه ميفشرند.

دستهايم در گوش

چشمهايم نمناك

و دستهايم ناتوانتر از هميشه

مقابل كوهي كه به جنگ بر خواسته ام

عظمتش نخواهدم ترساند ولي دره هايش عميق

كاش بداند كوه نياز به سعود دارد و دل من تب غرور.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:44توسط | |

جدي كه ميشود تنم ميلرزد

آخر جدي كه ميشود دل خودش اولين قربانيست

هر چقدر نزديكتر باشي بيشتر خواهي سوخت 

و تو هيزمي خواهي شد براي اتش بيشتر

نميتواني بگريزي از شرم تهمت ترس

و نه ميتواني بماني از بيم هيزم شدن بر آتش قلبش.

ياد نوشته دوستي افتادم آويزون ....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:41توسط | |

دستت را به من بده 

كاش طبيبي ميدانستم

شايد آنوقت اين مرحمهاي بي خودم الكي زجرت نميداد

كاش طبيبي ميدانستم 

شايد آنوقت ترياكت را به دوا تبديل ميكردم

ميترسم تنت بر ترياكم عادت كند

اين مرحم حاصل شبها سكوتم بود كه درد بر جانت ريخت.


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:38توسط | |